تبليغاتX
پشت هیچستانم..........

تقدیر.......

 

نفس که می کشم ، با من نفس می کشد .قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد.اما وقتی که می خوابم ، بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهایم را تعبیر کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هایم را قطره قطره می نویسد.دعاهایم را یادداشت می کند. .آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند و وقتی که می بیند دلتنگم ، پا در میانی می کند و کمی نور از خدا می گیرد و در دلم می ریزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.

به فرشته ام میگویم:

 

از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رویاهایم میرسم؟

 

میگویم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدیر میترسم.از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است.من فصل آینده را بلد نیستم.از صفحه های فردا بیخبرم.میگویم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مینوشتم.....

فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید:بنویس.هر چه را که می خواهی... بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست.تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای.................


 

نوشته شده توسط رازقی در سه شنبه یازدهم مرداد 1390


زندگی آموخت مرا ...

 

زندگی آموخت مرا ...

 

بر سر هر راهی , چاهیست با نام شکست

 

چه هراسی دارد این عزل ستبر

 

و عجب گامی که از هول شکست, هیچگاه راه نمی پوید

 

تلخی هجر از سوی کسی که زمانی به تو می بالید

 

یا غروبی دلتنگ ,که خبر میدهد از یک دل پر .

 

از پریشان حالی یک موج , بیقرار از دوری

 

از نگاهی پر از اشک , که به تاراج داده همه دارایی خویش ..

 

زندگی گفت :

 

همه هستی من پر از این حادثه هاست .

 

و تو

 

از سختی یک دل به ستوه آمده ای!؟

 

راه بسیار است

 

مرنج ... !

 

تو فقط گام بنه

 

با اراده و پر تلاش

 

و یقینی که پر از یاد خداست

 

 


 

نوشته شده توسط رازقی در سه شنبه یازدهم مرداد 1390


(مهدی اخوان ثالث)



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران ، سرودش باد جامه اش شولای عریانی ست ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر تار ِ پودش باد گو بروید ، یا نروید هر چه در هر کجا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ور به رویش برگ لبخندی نمی روید باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟ داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصلها ، پاییز . . .



 

نوشته شده توسط رازقی در سه شنبه هفدهم اسفند 1389


احمدشاملو....


لحظه ها!
تنهالحظه هاست که میماند،تمام بودن ما به خاطر همین لحظه هاست،لحظه هایی که خنده حتی فرصت نفس کشیدن را هم به ما نمیدهد و آنقدر میخندیم که صورتمان سرخ و پهن میشود...لحظه هایی که گریه به سراغمان می آید و قطره های اشک به داد صورت گرد گرفته مان میرسد و چه درخششی دارند چشمان پس از باران...



 

نوشته شده توسط رازقی در شنبه چهاردهم اسفند 1389


حمید مصدق....


نه! نه! نه!
 این هزار مرتبه گفتم: نه !
 دیگر توان نمانده
توانایی
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان
 افسانه ی مکرر اندوه و رنج را
 تکرار می کند
 گفتی
 امیدهاست
 در ناامید بودن من
 اما
 این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
 این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
 هرمِ سرابِ سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
 این لاله های سرخ
گل نیست
 خون رسته ز خاک است
 باور کن اعتماد
 از قلبهای کال
 بار رحیل بسته
 و مهربانی ما را
 خشم و تنفر افزون
 از یاد برده است
 باورنمی کنی که حس پاک عاطفه در سینه مرده است؟



 

نوشته شده توسط رازقی در جمعه سوم دی 1389


چای با طعم خدا.....

 

این سماور جوش است

پس چرا میگفتی

دیگر این خاموش است؟!

باز لبخند بزن

قوری قلبت را

زودتر بند بزن

توی آن

مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دست هایت:

سینی نقره ی نور

اشک هایم:استکان های بلور

کاش

استکان هایم را

توی سینی خودت میچیدی

کاشکی اشک مرا میدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده ست

چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز...

                                                                                                 "از کتاب چای با طعم خدا- عرفان نظر آهاری"


 

نوشته شده توسط رازقی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388


سهیل محمودی .......


من به یک احساس خالی دلخوشم


من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم


 

نوشته شده توسط رازقی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388


امیر علی مصدق .....

                                                                                  شب نزول فرشته ها

امشب خلاصه گویم و مشروح نیز هم
نازل فرشتگان شده و روح نیز هم


 

امشب شب نزول تمام فرشته هاست
" ُقدّوس" ورد ما شده ،" ُسبّوح" نیز هم


 

زین ضربت عظیم که آمد به فرق ِ عشق
گریان"محمد(ص)" آمده ونوح نیزهم


 

مجنون وموجی اند در این شهر عاشقان
درراه یار ُکشته ومجروح نیز هم


 

پرونده های ما همه در پیش روی او
مقفول گاه گردد ومفتوح نیز هم


 

یارا!ترا قسم به تمام فرشته ها
بگذر زما به عشق علی ، روح نیز هم

 

 

 


 

نوشته شده توسط رازقی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388


شفیعی کدکنی......

این کیمیای هستی

با واژه های تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظه ای که از شش سو می آمد
آه این چه بود این نفس تازه باز
در ریه ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی ؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس می کنم
که واژه های شعرم را
از روی سبزه های سحرگاهی
برداشته ام


 

نوشته شده توسط رازقی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388


فریدون مشیری.........

تو هم  ای خوب من! این نکته به تکرار بگو

              این دلاویز ترین شعر جهان را همه وقت

                         نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو

                                       "دوستم داری؟" را از من بسیار بپرس

                                                 "دوستت دارم" را با من بسیار بگو

 

O my dear!

Every  moment  rehearse

This  sweetest  poem  in  the  world

Not  once  not ten times but hundered times

“Ask me many times” do you LOVE me

Tell me many times : I LOVE YOU


 

نوشته شده توسط رازقی در پنجشنبه هجدهم تیر 1388