تبليغاتX
پشت هیچستانم..........

امیر علی مصدق .....

                                                                                  شب نزول فرشته ها

امشب خلاصه گویم و مشروح نیز هم
نازل فرشتگان شده و روح نیز هم


 

امشب شب نزول تمام فرشته هاست
" ُقدّوس" ورد ما شده ،" ُسبّوح" نیز هم


 

زین ضربت عظیم که آمد به فرق ِ عشق
گریان"محمد(ص)" آمده ونوح نیزهم


 

مجنون وموجی اند در این شهر عاشقان
درراه یار ُکشته ومجروح نیز هم


 

پرونده های ما همه در پیش روی او
مقفول گاه گردد ومفتوح نیز هم


 

یارا!ترا قسم به تمام فرشته ها
بگذر زما به عشق علی ، روح نیز هم

 

 

 


 

نوشته شده توسط رازقی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت


شفیعی کدکنی......

این کیمیای هستی

با واژه های تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظه ای که از شش سو می آمد
آه این چه بود این نفس تازه باز
در ریه ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی ؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس می کنم
که واژه های شعرم را
از روی سبزه های سحرگاهی
برداشته ام


 

نوشته شده توسط رازقی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت


فریدون مشیری.........

تو هم  ای خوب من! این نکته به تکرار بگو

              این دلاویز ترین شعر جهان را همه وقت

                         نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو

                                       "دوستم داری؟" را از من بسیار بپرس

                                                 "دوستت دارم" را با من بسیار بگو

 

O my dear!

Every  moment  rehearse

This  sweetest  poem  in  the  world

Not  once  not ten times but hundered times

“Ask me many times” do you LOVE me

Tell me many times : I LOVE YOU


 

نوشته شده توسط رازقی در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت


فریدون مشیری....

آفتاب پرست

در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ اید و گویدم ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم

 آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچه مار و طعمه مورم

در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
ومانده مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار

روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد

ای رهگذران وادی هستی
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد

ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است

از گور چگونه رو نگردانم
 من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم

من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم


 

نوشته شده توسط رازقی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت


دکتر علی شریعتی....

 

www.hichestane.blogfa.com

نشسته ام زمان را می نگرم

من اکنون احساس می کنم،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین.

 


 

نوشته شده توسط رازقی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت


ُErich fried...

 

www.hichestane.blogfa.com

قابل‌ شنيدن
گوش بسپار
با گوشهاي تيزكرده
آن‌گاه در خواهي يافت عاقبت:
اين تنها زندگي‌ست كه مي‌شنوي
مرگ، هيچ براي‌ِ گفتن ندارد
مرگ، قادر به سخن‌گويي نيست.
مجرم،
با توسل به جرم سخن مي‌گويد
جرم، با توسل به عواقب‌ِ خويش سخن مي‌گويد:
عواقب‌ِ جرم
خويشتن را
از هر دليلي
 تبرئه مي‌سازند.

زندگان
از م‍ُردن سخن مي‌گويند
تنها از آن رو كه مي‌زيند:
آنكه سخن نمي‌گويد، مرگ است،
مرگ،
كه حرفي نمي‌زند
اما به وعده‌اش وفا مي‌كند.


 

نوشته شده توسط رازقی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت


حسین پناهی....

 

                                                                                      www.hichestane.blogfa.com

غریب

مادربزرگ
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
 

 


 

نوشته شده توسط رازقی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


سهراب سپهری......

 

                                                              www.hichestane.blogfa.com

دلسرد

قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
 گویدم دل : هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید
 کو چراغی که فروزد دل ما ؟
 هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد ازاین دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
 سیل اگر آمد آسانش برد
 باد نمنک زمان می گذرد
 رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه می لرزد با روی سکوت
غولها سر به زمین می سایند
 پای در پیش مبادا بنهید
 چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
 بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
 قصه ام دیگر زنگار گرفت
 


 

نوشته شده توسط رازقی در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت


سهراب سپهری....

 

                                                  www.hichestane.blogfa.com

روزنه ای به رنگ

تردید من برگ نگاه
 می روی با موج خاموشی کجا ؟
 ریشهام از هوشیاری خورده آب
 من کجا فراموشی کجا
دور بود از سبزه زار رنگ ها
 زورق بستر فراز موج خواب
پرتویی ایینه را لبریز کرد
 طرح من آلوده شد با آفتاب
 اندوهی خم شد فراز شط نور
 چشم من در آب می بیند مرا
 سایه ترسی به رهلغزید و رفت
جویباری خواب می بیند مرا
 در نسیم لغزشی رفتم به راه
راه نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لبها ره نیافت
 ریگ باد آواره ای را باد برد

 


 

نوشته شده توسط رازقی در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 13:40 موضوع | لینک ثابت


حمید مصدق.....

 

www.hichestane.blogfa.com


 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
 من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لب داشت
 حتی
 در حال احتضار
 آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
 آن مرد بی قرار
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
 و گفت وگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
 تصویری از بلندی اندام می کشید
 و در تصورش
 تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاکتر از چشمه ای نور
هم چون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
 آن کوه استقامت
 آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
 می گریست
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
 حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
 آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را
پنداشت
 آلوده است و لایق دیدار یار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
 آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر
چه ؟ او؟ نه آه ... نمی آید


 

نوشته شده توسط رازقی در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 20:11 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

Image and video hosting by TinyPic